صبحِ پنجمِ اکتبر دو هزار و بیست

مدت‌ها بود که منتظر بودم چنین نوری از پنجره‌ی اتاقم پخش میز شود. شاید بگویید خب پرده را کنار میزدی، پنجره را باز می‌کردی و نور را پهن میز میکردی، اما.. نه. اونجوری نه. ناگهانی و بدون دخالت دستانم می‌خواستمش.
روزها بعد، چند هفته پیش، زمانی که این عکس با این نور ثبت شد، صبحش، بدترین صبحِ یک سال اخیر را تجربه کردم. نمی‌دانم این نور برای دل‌جویی اتفاقات صبح آمده بود یا برای دلداری، اما صبح، همان اول روز، دو موشک به هواپیمایم برخورد کرد.

اولین موشک، وقتی شب گذشته که خوابم رفته بود شلیک شد. صبح که بیدار شدم، متوجه شدم که بله، موشکِ شلیک شده به بال سمت چپ، قلب هواپیمای من برخورد کرده است. موشک در زمانی برخورد کرده بود که هواپیمایم به تازگی خرامان از زمین بلند شده بود و بر بام زمین وسیعی که در قرآن وعده داده شده بود، به دلیل عدم اجازه ورود به مرزهای جدید مورد هدف قرار گرفته بود.

نفس‌هایم از داخل قفسه سینه‌ام بالا نمی‌آمد. گیج و عصبانی بودم. منگ بودم. وقتی به خودم آمدم، فهمیدم خورشید بیش از اندازه روشن و نورانی است. نه! خورشید نبود. در همان لحظه بود که موشک دوم به بال سمت راست هواپیمایم برخورد کرد و من تازه فهمیده بودم که موشک دومی نیز شلیک شده است، دیرترین زمان ممکن.

ساعت را چک می‌کنم، نُه صبح هم نشده است، در حالی که همه خواب بودند، با دو اتفاقی که پشت سر هم افتاده بود، من یک سقوط آزادِ بی سر و صدا را تجربه می‌کردم. نمی‌دانستم باید چکار بکنم، شرایط بحرانی نبود، ویژه بود. از تحقیق و نتیجه‌ی آن می‌ترسیدم. پس به عنوان فرمانده نیروهای کل فلان، فورا سخنگوی سازمان فلان و فرمانده ستاد کل فلان را صدا زدم تا داستان را بررسی نکنند، فقط انکارش کنند تا شاید من آرام شوم. کار دیگری بلد نبودم. فقط باید دلم را به یک دروغی، به یک انکار من درآوردی‌ای خوش می‌کردم. از آن‌ها خواستم در مقابل اصرارهای من برای تحویل جعبه سیاه هم مقاومت کنند. نیازی نیست چیز بیشتری بدانم، زیرا اطلاعات اضافه ممکن است لخته خون در مغز ایجاد کند و من از لخته خون در مغز می‌ترسم.

چند روزی می‌شود که اوضاع خوب و آرام است. به هر شکلی بود من زنده مانده‌ام و توانستم سرم در بالای آب نگه بدارم. اما نمی‌دانم قاضی پرونده چه تصمیم خواهد گرفت. اولیای دم چه می‌خواهند. چه باید بگو‌ویم تا پیامم را دریافت کنند؟ چه باید بگوویم تا باور کنند که حتی اگر ده‌ها بار دیگر هم هواپیمایم را مورد هدف قرار بدهند من حقیقتا می‌خواهم این هواپیما را از اینجا، از این نقطه بلند کنم و در سرزمین چین، قلمرو چوگانم بنشانم؟اما لطفا هواپیمایم را مجددا مورد هدف قرار ندهید، چون هنوز هم دوست ندارم به آن صبح برگردم.

«صبحِ خوبی نیست، همین. ولی.. نه.. صبحِ خوبی هم هست، چرت گفتم.»

(Visited 5 times, 1 visits today)

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *