چرا برخی پشت میکروفن یا پشت بیانیه‌هاشون، جنگ‌طلب میشن؟

هر صبح، ساعت هفت از خواب بیدار میشوم و ساعت هشت از خانه بیرون میزنم. من مسافر هر روزِ خط انقلاب – ونک می‌باشم و همیشه دوست دارم سوار ونِ آقای سخاوت بشوم. آقای سخاوت، از خوش‌برخوردترین راننده‌های پایانه ونک می‌باشد ولی تفکرات وی کمی عجیب است و معمولا پشت فرمان زیاد بالا منبر می‌ر‌ود. یک روز از همین صبح‌ها که من سوار ون بودم، مجری رادیو به نقل از سردار فلانی گفت: هیچ مذاکره‌ای با امریکا نخواهیم داشت، اجازه مذاکره نخواهیم داد، تنها گزینه، آخرین گزینه‌ست، یعنی جنگ. از قیافه‌ی آقای سخاوت، سنش را حدس میزنم که آیا دوران جنگ با عراق را یادش هست یا خیر. بعد از این‌که مجری رادیو، اعلام خبر را تمام کرد، آقای سخاوت بلند گفت احسنت، تنها راه ادب کردن آمریکا و ترامپ، همین جنگ می‌باشد. بالاخره باید یک بار برای همیشه جواب این بیست-سی سال رنجی که آمریکا به ما تحمیل کرده را داد. مگر از صدام بدتر داشته‌ایم؟ فکر نکنم شما یادت بیاد، در جنگ کشته کم ندادیم ولی نشان دادیم که ایران و ایرانی کیست.

دفعاتی که جواب رانندگان تاکسی موقع غر زدن از وضع کشور را داده‌ام، به تعداد انگشتان دو دست نمیرسد، اینبار نیز از همون معدود دفعاتی بود که به غرهای رانندگان پا دادم و وارد بحث‌شان شدم. خطاب به حرف‌های آقای سخاوت گفتم این آدم‌هایی که از پشت میکروفن و پشت بیانیه‌هاشان، جنگ‌طلب و جنگ‌دوست میشوند، اولین نفر، مردم عادی را به سمت دشمن میفرستند، یعنی من و دوستِ من و پسر شما. در مقابل تا چند سطح از خانواده‌ی خودشان رو به امن‌ترین نقطه‌ی کشور و یا حتی خارج از کشور میفرستند. تصمیم شروع و یا پایان جنگ با ما نیست، ولی همه‌ی اثرات و عواقب جنگ فقط برای ما مردم می‌باشد. وقتی بچه بودم، نمیفهمیدم چرا باید کسی ما را بکشد، هنوز هم نمیفهمم. به فرض با جنگیدن با کشورهای دیگر، همه‌ی مشکلات کشور درست بشود، اصن میدانیم میخواهیم چه مشکلی را درست کنیم؟ همین حالا ما از درست کردن چیزهایی با دستان خودمان خراب کرده‌ایم عاجزیم، حالا میخواهیم خرابی‌هایی که طی جنگ با آمریکا، برای‌مان بوجود می‌آید را درست بکنیم؟ خرمشهرِ امروز را ندیدی؟ بعد حدود چهل سال، هنوز جای تیر و ترکش روی دیوارهای خانه‌ها وجود دارد، هنوز اثار جنگ را در کوچه و خیابان‌های خرمشهر، در چهره‌ی مردم می‌توانیم حس بکنیم. ما در بهترین روزهای کشورمان، در راحت‌ترین روزهای زندگی‌مان، محبت کردن به یک‌دیگر را یاد نگرفتیم، گذشت را یاد نگرفتیم، معنی هم‌وطن را یاد نگرفتیم، حالا در دوران جنگ و پسا جنگ، میخواهیم کنار همدیگر کشور را از نو بسازیم؟ بدون محبت و گذشتی که باید یاد می‌گرفتیم ولی یاد نگرفتیم؟

من هنوز وقتی از جنگ جهانی دوم و هولوکاست میخوانم، دلم میگیرد. از حمام‌های شبه اتاقِ گازِ داخائو تا خود اتاق‌های گازِ آشویتس، که از سیاه‌ترین تصاویری می‌باشد که تا به امروز با چشم دیده‌ام، تنم میلرزد. به هفتصد و پنجاه هزار حیوان خانگی که در هفته‌ی اول جنگ جهانی دوم در بریتانیا کشته شدند، فکر میکنم، قلبم چند تیکه میشود. نمیدانم چه می‌شود که آدمی به چنین نقطه‌ای، به صادر کردن دستور کشتار دسته جمعی و قتل‌عام انسان‌ها و حیوانات و فردی را مسئول و مجری این فرمان می‌کند، می‌رسد. چندین بار نامه‌های مارسل نجاری را نگاه کردم، چندین بار سرتیترهای خاطرات آنه فرانک را خواندم، لیست شیندلر را بارها عقب و جلو کردم، ولی هنوز نمی‌توانم جنگ را هضم کنم، هنوز نمی‌فهمم چرا باید کسی ما رو بکشد.

(Visited 25 times, 1 visits today)

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × سه =