سلام، من یک کالای قاچاق هستم

من نمیدانم اینجا کجاست چون یک، زبانش را بلد نیستم و متوجه حرف‌های‌تان نمی‌شوم، دو، معمولا نحوه ورود به ما به این‌جا به این صورت است که ما را می‌پیچند لای پارچه، پرتمان می‌کنند آن ته‌مَه‌های لنج‌ها و از دریا وارد این منطقه می‌شویم، که حدس میزنم آن‌ها ما را بدون اینکه کسی بفهمد وارد این منطقه می‌کنند که شما ظاهرا بهش قاچاق می‌گویید و من را یک کالای قاچاق می‌نامید. درست است؟ خوشبختم. اما اجازه بدهید کمی بیشتر خودم را معرفی بکنم.

برادران بزرگ‌تر ما بعد از یک سال فعالیتِ مداوم، بازنشسته می‌شوند و سپس ما بدنیا می‌آییم تا راه‌شان را ادامه بدهیم. می‌گویند که در طی این سال‌ها، آن‌ها هم پارچه‌پیچ در ته لنج به اینجا می‌آمدند، اما قسمت سختش همان بود چون بعد از آن، با یک ارج و قرب خاصی با آن‌ها رفتار می‌شود که همه‌شان تعجب می‌کردند. امسال اما داستان عوض شده و ظاهرا حضور ما را غیرضروری می‌دانند و بر روی‌مان نام لاگچری گذاشته‌اند که نمی‌دانم به چه معنی است. خدا می‌داند امسال قرار است ما را در کجاشان فرو و قاچاق کنند، اما حدس می‌زنیم که از داخل لنج و راه دریا سختیش بیشتر باشد.

ابتدا باید بگویم که ما مثل برده‌هایی هستیم که بر روی ما قیمت می‌گذارند تا ما را بخرند و یک یا دو سال آینده‌ را برای آنها فعالیت کنیم. وقتی ما از این هفت‌خان لنج و دریا رد شدیم، خبری از آن ارج و قربی که می‌گفتن نبود. فک می‌کردیم ما را اشتباهی به محلی جنگ‌زده منتقل کرده‌اند، زیرا بر روی ما چند برابر برادران پارسال‌مان، قیمت گذاشتند، باور کردنی نبود، به حدی که که فکر کردیم می‌خواهند انتقام اینکه تا به امروز پول خوبی به جیب نزده‌اند را از ما بگیرند. کلی داد زدیم که آقا جان چرا فحشش را به ما می‌دهید، تقصیر ما نیست و خودمان قبول داریم این قیمت‌ها هم ارزش نداریم، نمی‌دانیم این افزایش قیمتی که به اسم ما تمام شده است، به چه دلیل و در جیب کی ‌می‌رود، ولی می‌دانیم که آن‌ها ضعیف گیر آورده‌اند و به همین دلیل ما در ویترین‌ها، جعبه‌ها و صندوق عقب پراید‌ها خاک می‌خوردیم.

من کاری جز سرگرم کردن شما بلد نیستم، مثلا با توجه به شکل ظاهریم می‌توانستم پا در کفش بشقاب بکنم، ولی چون وسطم یک سوراخ است، قضیه به کل کنسل است. کسی هم حاضر نبود برای یک بشقاب با یک سوراخ بزرگ، چنین پولی بدهد. آن‌ها نمی‌دانستند که من اگر در جعبه بمانم و نتوانم کسی را سرگرم کنم، افسرده می‌شوم و فکر خودکشی به سرم می‌زند، آن وقت سفارت یقه‌تان را می‌گیرد بدبخت‌ها. من که مهمان هر سال شما بودم، چه‌شد امسال؟ من با این قیمت چطور می‌توانم دل نگارنده‌ی فلک‌زده‌ی این متن را خوشحال کنم؟ پس او هم باید به سراغ برادر هجده ساله‌ی من برود، که از اون چند وقتی‌ست خسته شده است.

(Visited 12 times, 1 visits today)

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده + 6 =