خاطرات ویلیام فاکنر

صبح با صدای بارون از خواب بیدار شدم. هنوز منگ و گیج خواب بودم و مغزم لود نشده بود، نمیدونستم چند شنبست و چه فصلیه که اینجوری بارون میاد. هفته رو مرور کردم و فهمیدم امروز پنجشنبه‌ست و حدس زدم پاییز پاتک زده، چون خونه هم به شدت سرد بود. گوش دادن به صدای بارون زیر پتوی گرم، هرکسی جای من بود، تخت رو ول نمیکرد، ولی من یاد کتاب خاطرات ویلیام فاکنر افتادم. عجیب بود که امروز صبح دقیقا مثل فصل دوم کتاب خاطرات روزانه ویلیام فاکنر بود، همین که با خودم کتاب رو مرور میکردم، سریع بلند شدم و از خونه زدم بیرون… چی شد؟ بزارین از کتاب براتون نقل قول کنم.

صبح با صدای شدید باران از خواب بیدار شدم. امروز یکشنبه هشتم سپتامبر است و به سرکار نمیروم. چند روزیست پاییز شروع شده و مثل هر روز، روزم را با یک صبحانه مختصر همراه با مقداری نان که از دیشب مانده بود، خوردم. به باران بی اعتنا بودم و سرگرم مرتب کردن اتاق نشیمن بودم، ناگهان که دستم به شیشه ویسکی اسکاچ خورد و شکست! عصبی شدم، حالا باید در این باران به بیرون بروم و یک شیشه ویسکی دیگر بخرم، ولی این اسکاچی که شکست، ویسکی آلبالو همراه غلات بود، این فصل از سال این اسکاچ را فقط در اسکاتلند پیدا می‌شود. از طرفی امروز یکشنبه است، همان ویسکی مزخرف سر خیابان دوازدهم هم نمیتوانم بخرم. تصمیم گرفتم به خیابان برم و اگر بخت همراه من باشد، حداقل یک شیشه شراب پیدا کنم. با هر قدم من باران شدید تر می‌شد، در خیابان نهم سگ ولگردی به دنبال من می آید، یادم می‌افتد که بارانیم را هفته گذشته رو مغازه گوشت فروشی جا گذاشته بودم، بارانیم حسابی بوی گوشت می دهد، حتما این سگ هم بارانی من را به شکل یک تیکه گوشت می‌بیند. سریع تر میروم و سگ نیز سریع تر به دنبالم دویدم. پایم لیز خورد و زمین خوردم! سگ بر روی من پرید و تیکه ای از بارانیم را پاره می‌کند! حالا هم خیس شده ام، هم زمین خورده ام و زانویم درد میکند و هم بارانیم پاره شده. با خودم فکر میکنم که اگر صب کمی به باران اهمیت میدادم و به خیابان میرفتم و صبحانه ام را میخوردم، نه سگی مرا گاز میگرفت، و نه شیشه اسکاچ عزیزم می شکست. این را نوشتم برای سال دیگرم، تا یادم بماند ان‌روز، اولین باران پاییزی مهربان باشم.

من که یاد این خاطره ی فاکتر افتادم، تخت گرم و نرمم را رو ترک کردم و تصمیم گرفتم صبحونه رو توی جای جدیدی بخورم، تا به نحسی اولین بارون پاییزی و تو خونه موندن، مثل خاطره فاکنر دچار نشم.

(Visited 7 times, 1 visits today)

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 4 =