برای تو که در بندی

من دوستان کمی دارم. می‌دانم که با گفتن این جمله، با خود فکر میکنید که آیا شما را در همین تعداد اندک جا داده‌ام یا نه، یا اصلا با احتساب شما، همچنان تعداد دوستانم کم است یا خیر؟ اما تا جایی که یادم است همیشه دوستان کمی داشته‌ام. برای همین است که فقدان یکی از همین تعداد اندک، بسیار برایم سخت است. البته دوستان بسیار کم نداشته‌ام که یک سری نخواستند یا نتوانستند با من دوست بمانند. عده‌ای به خواست یا اجبار از ایران رفتند و روز به روز دورتر شدیم، عده‌ای هم با اینکه شهر و کشورشان عوض نشد، اما بخاطر روزگار و سختی‌هاش دور و دورتر شدیم. اما تا به حال دوستی نداشته‌ام که در بند باشد. در بند چه کسانی؟ چرا در بند است؟ روز تولدش، همین چند روز پیش هم در بند بود؟ حالش چطور بود؟آدمی به دیدار و حرف زدن با یکدیگر زنده است، اگر شما یکی از این دو فعل را از آن بگیری، تنها می‌شود، ساکت می‌شود، دائم به جای خالی دوستش فکر میکند و کلافه می‌شود، دلتنگ می‌شود. دلتنگی می کُشد، دلتنگی یکجور بیماری‌ست، هی ریشه می دواند و بیشتر و بیشتر تا همه جا.


امیدوارم زودتر و زودتر برگردی، مثلا همین امشب. برگردی و دوباره بلند بخندی، مثل همین‌جا.. چند شب پیش خواب دیدم که زیر پست آخرت کامنت شخصی را ریپلای کردی و نوشتی من حالم خوب است و اینجا مشکلی نیست، بزودی برمیگردم. صبح وقتی این خواب یادم افتاد، سریع گوشیم را پیدا کردم و به سراغ آخرین پستت رفتم، دائم کامنت‌ها را چک میکردم و خدا خدا می‌کردم که خواب نبوده باشد. اما…
بیش از یک ماه میگذرد که از کیومرث خبری ندارم. بیش از ده روز می‌باشد که از تولد کیومرث میگذرد و هیچ کدام‌مان نفهمیدیم کجا و در چه حالی بیست و شش سالش تمام شد. بیش از یک ماه میگذرد که نه ما می‌دانیم جبروت کجاست و نه جبروت میداند کیومرث کجاست. چقد این روزها، صبح شدن شب‌ها و شب شدن صبح‌ها سخت میگذرد و چوب خط انداختن آن‌ها اذیت کنندست.

(Visited 26 times, 1 visits today)

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + ده =